پیرما که ایینه صبح جهان آرا بود
همچون غم گرم کناردل مابامابود
سحرو آیینه و آب درآمیخته داشت
درپس پلاسینه قبا دیبابود
گرچه می داشت بن خرقه بهاران پنهان
باغ درباغ گل درهرنفسش پیدا بود
او که باخویشتن ازغار تهی ترمزیست
کوه بود ازغم یاران و چه پاربرجابود
یارب آن چشمه کزو آیینه می رست کجاست ؟
آنکه آتشکده و آب روان یکجابود